
زمستان سرد نیست درد است وقتی دست هایم تنها خودم را به آغوش می کشند !...
ادامه مطلب
می خواهم انگشت تهِ حلقم بیندازمو تمام خود را که سالهاست سخت بلعيده ام, بالا بياورم...می خواهم خالی شوم از هر چیز...خالی از گذشته که سخت در یاد ماند...خالی از حال که سخت می گذرد...خالی از آینده که وقتی سر می رسد, من اینجا نیستم...می خواهم خالی شوم, از همیشه بازنده بودن هااز همیشه هیچ بودن ها... از خدا...صدایی در درونم می گوید: «هر لحظه, یکِ هیچِ بزرگِ دیگر است.گذشته هیچ! حال هیچ! آینده هم شاید هیچ!»پس انگشت می اندازم تهِ حلقم.اصلا هم مهم نیست که حال و روزممثل سگی ست که نه می گیرد, نه میمیرد......
ادامه مطلب