می خواهم انگشت تهِ حلقم بیندازم
و تمام خود را که سالهاست سخت بلعيده ام, بالا بياورم...
می خواهم خالی شوم از هر چیز...
خالی از گذشته که سخت در یاد ماند...
خالی از حال که سخت می گذرد...
خالی از آینده که وقتی سر می رسد, من اینجا نیستم...
می خواهم خالی شوم, از همیشه بازنده بودن ها
از همیشه هیچ بودن ها... از خدا...
صدایی در درونم می گوید: «هر لحظه, یکِ هیچِ بزرگِ دیگر است.
گذشته هیچ! حال هیچ! آینده هم شاید هیچ!»
پس انگشت می اندازم تهِ حلقم.
اصلا هم مهم نیست که حال و روزم
مثل سگی ست که نه می گیرد, نه میمیرد...
برچسب: هذیان یک مسلول,هذیان دل شهریار,هذیان,هذیان بادهای پاییزی,هذیان گفتن,هذیان گفتن در خواب,هذیان گزند و آسیب,هذیان پاک,هذیان بزرگ منشی,
نویسنده: یاسین مقدم