قبلنا برای هر مناسبتی با ذوق و علاقه پستی درست میکردم
برای انتخاب عکس و کیفت و ابعادش و متن و خط و رنگ و اندازه و ....
برای همه ی اینا ساعتها درگیر میشدم که یه پست خوشگل درست کنم و بزارم توی وب
بعد از پست کردنش هم کلی با ذوق میشستم میخوندمش و نگاش میکردم
اما ...
اما دگ این روزا نه چیزی خوشحالم میکنه ...نه به خاطر چیزی به وجد میام
نه ناراحت میشم ...
.نه دل و دماغ پست گذاشتن و تبریک گفتن و چه میدونم با ذوق و شوق دنبال کاری رفتن و این داستانا و ...
دگ خیلی حرف نمیزنم ...راستش واسه جنگیدن دگ نایی نمونده برام
این روزایی که داره سخت و سنگین میگذره به جز خیره شدن و سکوت کردن کاری از دستم بر نمیاد
دگ مهم نیست برام که عزیزترین افراد زندگیم چه فکری میکنن و چی میگن
باید به منه دیوونه عادت کنن
من خستم از این همه تکرار و تکرار و تکرااار ....
دگ بعد از سیاهی که رنگ دگ ای نیست که بخوام بترسم ازش و فرار کنم
از یه طرف منطقم یه چیزی میگه از یه طرف دیگه احساساتم پا گذاشته رو گلوم و داره خفم میکنه ...
چقد نوشتن ارومم میکنه هنوز ....
دل گمراه من چه خواهد کرد
با بهاری که می رسد از راه؟
ِیا نيازی که رنگ می گيرد
در تن شاخه های خشک و سياه فروغ فرخزاد / جنون / عصیان
پ ن : دل گمراه من هنوز مونده توی زمستونی که تموم شد و هنوووووز توی فکر اخرین پیراهن توی تنشه ...
فروغ چه خوب گفته ....نجات دهنده در گور خفته است و خاک ، خاک پذیرنده ...اشارتی ست به آرامش ....
برچسب:
نویسنده: یاسین مقدم