
من خنده زنم بر دل ،دل خنده زند بر مناینجاست که میخندد دیوانه به دیوانه... ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﺯﻧﻢ ﺑﺮ ﻏﻢ ،ﻏﻢ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﺪ ﺑﺮ ﻣﻦﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﺩ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ... ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﻢ ﺑﺮ ﻋﻘﻞﺍﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﺪ ﺑﺮ ﻣﻦﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﺩ ﻭﯾﺮﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ... ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﻢ ﺑﺮ ﺗﻮ ،ﺗﻮ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﯽ ﺑﺮ ﻣﻦﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﯾﻢ ﻫﺮ ﺩﻭ ﭼﻮ ﺩﻭ ﺩﯾ...
ادامه مطلب
مجادله ی عجیبی است میان من و حضورِ مبهمی که در شقیقه هایم در بند بند انگشتانم یا پشتِ چشمهایم خانه کرده به هر پهلو که میچرخم کابوسِ یک زن خودش را به خوابِ من میزند در کشاکشِ کدام دلخوشی اسیر شدهام ... هنوز نمیدانم... نیکی فیروزکوهی...
ادامه مطلب
می خواهم انگشت تهِ حلقم بیندازمو تمام خود را که سالهاست سخت بلعيده ام, بالا بياورم...می خواهم خالی شوم از هر چیز...خالی از گذشته که سخت در یاد ماند...خالی از حال که سخت می گذرد...خالی از آینده که وقتی سر می رسد, من اینجا نیستم...می خواهم خالی شوم, از همیشه بازنده بودن هااز همیشه هیچ بودن ها... از خدا...صدایی در درونم می گوید: «هر لحظه, یکِ هیچِ بزرگِ دیگر است.گذشته هیچ! حال هیچ! آینده هم شاید هیچ!»پس انگشت می اندازم تهِ حلقم.اصلا هم مهم نیست که حال و روزممثل سگی ست که نه می گیرد, نه میمیرد......
ادامه مطلب