
قبلنا برای هر مناسبتی با ذوق و علاقه پستی درست میکردم برای انتخاب عکس و کیفت و ابعادش و متن و خط و رنگ و اندازه و ....برای همه ی اینا ساعتها درگیر میشدم که یه پست خوشگل درست کنم و بزارم توی وب بعد از ...
ادامه مطلب
پیش رویم :چهره تلخ زمستان جوانیپشت سر :آشوب تابستان عشقی ناگهانیسینه ام :منزلگه اندوه و درد وبد گمانیکاش چون پاییز بودم...| فروغ فرخزاد |پ ن : باید به خرمالوهای کال سربزنم،به انارهای سبز به آدمهای ناپخته به آنها که هنوز عاشق نشده اند بگویم که اتفاق بزرگی خواهد افتادبگویم که پاییز در راه است...!ومن عاشقانه منتظرم...!! ...
ادامه مطلب
ازساعتي كه ديده تو را ديد و دل شناخت چشمت بناز و غمزه . آتنا . دلم نواخت !! اشكم نشاند آتش رشگ رقيب ليك زآن پس كز آتش غم هجران تنم گداخت گيرم كه زيد و عمر به روي تو باخت دل چون من كسي بچشم سياه تو دل نباخت !! بسيار كس كه لاف شناسايي تو زد ليكن نه هيچكس ز منت خوبتر شناخت چون من كه تاختم بسر اندر مص...
ادامه مطلب
حرف های ما هموز ناتمام ... تا نگاه میکنی وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی آی... آی دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چقدر زود دیر می شود! 8 آبان سالروز جاودانگی قیصر امین پور...یادش گرامی....
ادامه مطلب
در این سرما و باران یار خوشتر نگار اندر کنار و عشق در سر نگار اندر کنار و چون نگاری لطیف و خوب و چست و تازه و تر در این سرما به کوی او گریزیم که مانندش نزاید کس ز مادر در این برف آن لبان او ببوسیم که دل را تازه دارد برف و شکر مرا طاقت نماند از دست رفتم مرا بردند و آوردند دیگر خیال او چو ناگه در دل آید ...
ادامه مطلب
درد دارد حالِ خرابت را ببینند و برای خفه کردنت بگویند خوبی؟ کاش این آدمها کمی لطف کنند و حالِ کسی را نپرسند... امير وجود...
ادامه مطلب
می خواهم انگشت تهِ حلقم بیندازمو تمام خود را که سالهاست سخت بلعيده ام, بالا بياورم...می خواهم خالی شوم از هر چیز...خالی از گذشته که سخت در یاد ماند...خالی از حال که سخت می گذرد...خالی از آینده که وقتی سر می رسد, من اینجا نیستم...می خواهم خالی شوم, از همیشه بازنده بودن هااز همیشه هیچ بودن ها... از خدا...صدایی در درونم می گوید: «هر لحظه, یکِ هیچِ بزرگِ دیگر است.گذشته هیچ! حال هیچ! آینده هم شاید هیچ!»پس انگشت می اندازم تهِ حلقم.اصلا هم مهم نیست که حال و روزممثل سگی ست که نه می گیرد, نه میمیرد......
ادامه مطلب