
گاهي ديوانگي ام گل ميكند، مي خواهم بروم دور ، خيلي دور ، يك جايي كه خودم را فراموش بكنم ، فراموش بشوم ، گم بشوم ، نابود بشوم ميخواهم از خود بگريزم بروم خيلي دور ... بك جايي كه كسي مرا نشناسد،كسي زبانم را نداند. مي خواهم همه چيز را در خود حس بكنم. اما ميبينم براي اين كار درست نشده ام . نه ، من لش و تنبل هستم . اشتباهي به دنيا آمده ام . صادق هدايت ...
ادامه مطلب
روزیکه به مردی برخوردی که یاخته های تنت را به شعر بدل کند وبا پیچش ، موهایت شعر بسازد روزیکه به مردی برخوردی که قادرت کند _ مثل من _ با شعر حمام کنی سرمه بکشی و موهایت را شانه کنی آن روز می گویم تردید نکن ! با او برو مهم نیست مال من باشی یا او مهم این است مال شعر باشی... نزار قبانی ...
ادامه مطلب
چه کنم با غم خویش؟ گه گهی بغض دلم میترکد دل تنگم زعطش میسوزد شانه ای میخواهم که گذارم سر خود بر رویش و کنم گریه که شاید کمی آرام شوم ولی افسوس که نیست... هوشنگ ابتهاج ...
ادامه مطلب
می خواهم خیال کنم آنکه دوستش داری منم, همانکه برایش شعر می گویی که دلتنگِ آغوشش می شوی که...دیگر تابِ دلتنگی ات را ندارم تابِ غصه هایت را بگذار خیال کنم آنکه دوستش داری منم آنوقت آمده ام برای هر دومان چای دارچین ریخته ام تو سرت را میان آغوشِ کوچک من جا کرده ای و تمام بغض مردانه ات را ... بگذار این معامله بین خودمان بماند تمامِ شهر خوابند قرارمان کنار شمعدانی های خیال من اشکهایت برای من ، بگذار شانه های کوچکِ من از آنِ تو باشد تو فقط بیا ... تمامِ غصه هایت را به قیمتِ جان خریدارم لبخندت را گران تر می خرم آن وقت تمامش را یکجا به نامِ خودت می زنم توفقط بگ...
ادامه مطلب