
قصه ی بودنِ من ،قصه یِ تکراری بودشب و روزم مثلِ آسمونِ رگباری بودمن واسه خودم که زندگی نکردم هیچوقتزندگی نکردنِ من همیشه اجباری بودبغضی توو سینم که ، بشکنه دریا میشم این روزا بدجوری دارم تک و تنها میشم ...
ادامه مطلب
جهانی که نشد اباد هرگز به ویران کردنش اباد کردم... +یاحق ...
ادامه مطلب
نطفه ی هیچکسی ؛ در شدنش دست نداشت ! آنکه زاییده نشد از غزلی پس افتاد آنکه اندازه ی یک عمر به مُردن چسبید زندگی کرد به امید شبِ پایانی انتهای همه ی پنجره ها دیوار است. آخرین پنجره را هم که خودت میدانی… علیرضا آذر ...
ادامه مطلب
هوا را ميبينی...؟تكليفش با خودش معلوم نيست...ميباردنميباردگرم استسرد استطوفان ميكندميسوزانددرست مثلِ "تو"يك ناپايداريه مطلق... علی قاضی نظام...
ادامه مطلب
می خواهم خیال کنم آنکه دوستش داری منم, همانکه برایش شعر می گویی که دلتنگِ آغوشش می شوی که...دیگر تابِ دلتنگی ات را ندارم تابِ غصه هایت را بگذار خیال کنم آنکه دوستش داری منم آنوقت آمده ام برای هر دومان چای دارچین ریخته ام تو سرت را میان آغوشِ کوچک من جا کرده ای و تمام بغض مردانه ات را ... بگذار این معامله بین خودمان بماند تمامِ شهر خوابند قرارمان کنار شمعدانی های خیال من اشکهایت برای من ، بگذار شانه های کوچکِ من از آنِ تو باشد تو فقط بیا ... تمامِ غصه هایت را به قیمتِ جان خریدارم لبخندت را گران تر می خرم آن وقت تمامش را یکجا به نامِ خودت می زنم توفقط بگ...
ادامه مطلب